خرید بک لینک
آقای حکایتی،سروموی سفید تو یادمون میارهکه عمرمون گذشت،که تباه شد،که نذاشتن زندگی کنیم...مامان هرشب برام قبل از خواب قصه میگفتو من عاشق قصه سیندرلا بودم،تا اینکه از دل تلویزیون سیاه و سفید تو اومدیو برامون با اون لبخند مهربون و صدای قشنگت قصه تعریف کردی...توی قصه های تو هیچ شیری حیوونی رو شکار نمیکردو کسی فریب حیله روباه رو نمیخوردو هرمشکلی یه راه حلی داشت...ما قصه هاتو باور کردیم و تو نگفتی اینها همه ش قصه س،نگفتی دنیا بی رحمه،نگفتی کسی به کسی رحم نمیکنه،نگفتی عمر زود میگذره...جنگ هنوز تموم نشده بود که تو برامونزیر وحشت موشک و بمب و آژیر وضعیت قرمز برنامه میساختی،چیزی شبیه فیلم زندگی زیباست ساخته روبرتو بنینیکه باباهه میخواست زشتی های جنگوبا قشنگیای قصه برای پسرش شیرین کنه...راستی اون بچه هایی که پای قصه های تو مینشستن حالا کجان؟!!یکی هنوز مجرده،یکی جدا شده،یکی با آرزوهاش زیر خاک دفن شده،یکی خوشبخته،یکی روی آرزوهاش خط قرمز کشیده،یکی هم برای همیشه از ایران رفته...اما همه شون،هنوز لابه لای خاطرات خوش کودکی،ردپای خاطره رو دنبال میکننو خیال میکنن هنوز میشه سر گرمای ظهر تابستون فوتبال بازی کرد،آخه خوبی نوستالژی اینه که یهو بچه میشیو دلهره سه ثلث امتحان میگیرتتو بعد لذت سه ماه تعطیلی تابستونو پر کردن حوض حیاط،خریدن آدامس لاو ایز یا ساندویچ مخلوطو چسبوندن استیکر قهرمان های فوتبال روی دفتر مشق و لیله بازی کردن،یا خندیدن به حسادت های مخمل توی خونه مادربزرگهو استرس اینکه بالاخره آخر فوتبالیست ها چی میشه...درسته که دیگه بزرگ شدیم،اما آقای حکایتی و آقای مجری هیچوقت از یادمون نمیرنچون اونها بخاطر بچگی های ما زحمت میکشدن،نه بخاطر پول،نه بخاطر شهرت،اون موقع ها هرکاری دلی بود واسه همین هم ب

برچسب: نویسنده: بهنام رضاپور تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1402 ساعت: 15:45

مجهولالهویه بودن تنها این نیستکه مادرت تو را بزاید و از زایشگاه فرار کند...مجهول بودن فقط این نیست که تو رابعد از اولین نفسها لای کیسه زباله بپیچندو توی باکس آشغال سر یک کوچه بیندارند...مجهولالهویه بودن فقط این نیستکه مادرت نداند تو حاصل پیچش تنش با تن کدام مردی...نه جانم...مجهولالهویه بودن فقط این نیست...ممکن است یک شناسنامه تروتمیز داشته باشی،حتی کارت ملی هوشمند هم بهت رسیده باشد،اصلا کلی سند و بنچاق هم به نامت خورده باشد،اصلا هر جایی بروی صدر مجلس تو را بنشانند،حساب بانکی و پاسپورتت هم دستت باشد؛اما مجهولالهویه باشی...یعنی هویتات چیزی نباشد جز چند ورق و نامیکه صدایت کنند باهاش و تو سر بگردانی...هویت آدم در مناسباتش با آدمها تعریف میشود شاید...در رفیق بودن،در همراه بودن،در مادر یا پدر بودن،در عاشق و معشوق بودن،در دلداده و دلدار بودن،در همسر بودن،در همخانه بودن...اصلا برای همین است که زنبور که از کندو بیرون شد میمیرد...چون بعدش دیگر نه ملکه جماعتیستو نه کارگر ملکهای و نه شوهر ملکهایو نه نگهبان کندویی و آن وقت استکه زنبود بودن به تنهایی و دو بال داشتنبه تنهایی و عسل ساختن به تنهایی توجیه زنده ماندن نیست...اما برسیم به مجهولالهویه بودن و هراس از مجهول شدنکه آدم را مجبور به چه کارها که نمیکند...تو را نمیخواهند اما خودت را میآویزی...دوستت ندارند اما خودت را میآویزی،نافش را بریده است اما خودت را میآویزی،دلش با دیگریست اما خودت را میآویزیو آن قدر آونگ پوک و سنگین تنات به دستها اویخته میماندتا روزی این دستها از بیخ بازو کنده شودو بعدش بگویی من از بس کسِ فلانکسان بودم مردم...و بعد خیالت راحت شود که بعد از مرگت خواهند گفت مادر فلانی مرد.زن فلانی،شوهر فلانی م

برچسب: نویسنده: بهنام رضاپور تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1402 ساعت: 17:17

صفحه بندی